خرافه یا واقعیت نحسی ماه صفر

با فرا رسیدن ماه صفر، برخی افراد فکر می‌کنند که این ماه دارای نحسی است و هنگامی که وارد این ماه می‌شوند، هیچ کاری را آغاز نمی‌کنند تا مبادا فرجامی منحوس داشته باشد!

به راستی سعد و شومی ایام تأثیری در زندگی انسان دارد؟ برای پاسخ به این سؤال ابتدا تعریفی از دو واژه «سعد» و «نحس» ارایه می‌شود و سپس برای بررسی صحت یا سقم نحسی ایام مختلف به ویژه ماه صفر، به قرآن کریم رجوع می‌کنیم. 

*معنای لغوی سعد و نحس

«سعد» به معنای فراهم شدن امور و مقدمات الهی برای رسیدن به خیر دنیوی و اخروی است(1) و در مقابل آن، تفاوت و یا نحس قرار دارد. «نحس» در لغت به معنای سرخ شدن افق همچون مس گداخته است و در اصطلاح به هر چیز شوم نحس گفته می‌شود. (2) فراهم نشدن مقدمات و امور کارها نیز نحس تلقی می‌شود.

*نحوست ایام در کدام آیات آمده است؟

در آیات قرآن تنها در 2 مورد اشاره به «نحوست ایام» شده است:

1- آنجا که می‌فرماید: «ما تندباد وحشتناک و سردی را «فِی یوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ» (در یک روز شوم مستمر) بر آن‌ها فرستادیم که مردم را همچون تنه‌های نخل ریشه‌کن شده از جا بر می‌کند». (3)

2- در آیه‌ای دیگر می‌فرماید: «فَأَرْسَلْنا عَلَیهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی أَیامٍ نَحِساتٍ»(4)  مانند بادی سخت و سرد در روزها شومی بر آنها مسلّط ساختیم».

در نقطه مقابل، تعبیر «مبارک» نیز در بعضی از آیات قرآن دیده می‌شود، چنان که درباره شب قدر می‌فرماید: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیلَةٍ مُبارَکَةٍ» ما قرآن را در شبی پربرکت نازل کردیم». (5)

به این ترتیب قرآن فقط اشاره سربسته‌ای به این مسئله دارد، پس می‌توان گفت تا اینجا اصل سعد و مبارک بودن بعضی ایام و نحس بودن بعضی روزها را به صورت اجمال پذیرفته است.

*دیدگاه علامه طباطبایی و آیت‌الله مکارم درباره نحسی ایام


برچسب‌ها: خرافه یا واقعیت نحسی ماه صفر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 14:30 | نویسنده : سامان |
 حجه الاسلام مرادی در سایت خود در این رابطه مینویسد
 
 
  
 از دیرباز در حوزه هزار ساله نجف اشرف هفتم صفر را روز شهادت امام مجتبی علیه السلام می دانند و شیعیان عراق و سایر كشورها نیز در این روز برای سبط اكبر؛ امام مجتبی علیه السلام اقامه عزا می كنند اما در ایران شهادت سبط اكبر بیست و هشتم صفر است همزمان با رحلت پیامبر اعظم. چرا؟
 
 به دلیل اختلاف روایت؛ دو قول برای روز شهادت امام حسن مجتبی نقل شده است:
 
1. بیست و هشتم صفر؛ بر اساس نقل شیخ كلینی و شیخ مفید و شیخ طبرسی. رضوان الله علیهم
2. هفتم صفر؛ بر اساس نقل شهید اول، كفعمی، شیخ بهایی، علامه مجلسی، مرحوم صاحب جواهر، شیخ كاشف الغطاء و محدث قمی، رضوان الله علیهم
 
هرچند حاج شیخ عبدالكریم حائری یزدی موسس معظم حوزه علمیه قم فقط هفتم صفر برای امام مجتبی اقامه عزا می كردند و به امر ایشان در آن روز بازار هم برای اقامه عزا تعطیل می شده و هنوز هم در برخی از بیوت مراجع در قم روز هفتم صفر برای امام مجتبی روضه برپا می شود اما همچنان در تقویم رسمی كشور هفتم صفر روز ولادت امام موسی بن جعفر علیهما السلام درج می شود كه بنابر برخی پژوهش های انجام شده قطعا ماه ولادت ایشان ذی الحجه است و هفتم صفر ولادت آقا موسی بن جعفر سلام الله علیه نیست! و اگر هم ولادت باشد نكته مهم این است كه محرم و صفر ماه حزن اهل بیت است و بسیاری از بزرگان ما مانند استاد فقید ما آقای مجتهدی رحمه الله تقیّد داشتند كه در روز هفتم صفر مجلس روضه تشكیل شود و روضه امام مجتبی یا امام كاظم خوانده شود و تاكید می كردند این روزها حتی اگر تولد امام معصوم هم باشد، روز سرور نیست، روزهای اسارت اهل بیت امام حسین و ماه حزن است!
 
برای مطالعه کامل متن به ادامه مطلب مراجعه کنید

برچسب‌ها: هفتم صفر, شهادت امام حسن, ولادت امام کاظم

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه نهم آذر 1393 | 14:8 | نویسنده : سامان |
 

 

 

 

 

20141108_212350 

با سلام  

شب پانزدهم محرم چند دقیقه ای درارتباط با شاخصه های شیعه انقلابی وواقعی صحبت کردم  

البته اگه کسی تو سزوصدای بچه ها گوش میداد ودر خاتمه با روضه حضرت زینب (سلام الله علیها)منبر را ختم کردم


برچسب‌ها: محرم

تاريخ : سه شنبه چهارم آذر 1393 | 21:45 | نویسنده : سامان |

سفیانی از فرزندان یزید بن معاویه بن ابوسفیان ـ لعنة الله علیهماـ است. در حدیثی از امام صادق (علیه السلام) آمده است که فرمود: «آنگاه که خورشید به مغرب خود نزدیک می‌شود، کسی از مغرب فریاد می‌زند: ای مردم، مولای شما در بیابان خشک (بیداء) ظهور کرد و او عثمان بن عنبسه از فرزندان خالد بن یزید بن معاویه بن ابوسفیان است. با او بیعت کنید تا هدایت شوید و با او مخالفت نکنید که گمراه می‌شوید. پس ملائکه و جن او را تکذیب می‌کنند. هر آن‌ که در شک و تردید است و هر کافر و منافقی با ندای او گمراه می‌شود».

شیخ صدوق از ابو منصور البحبی نقل کرده است که می‌گوید: از امام صادق (علیه السلام) درباره اسم سفیانی سؤال کردم. فرمود: «تو را با اسمِ او چه کار؟ هر گاه مناطق پنج‌گانه شام: دمشق، حمص، فلسطین، اردن و حلب را تصرف کرد، منتظر فرج باشید.» گفتم: آیا 9 ماه این سرزمین را در تصرف دارد؟ فرمود: «خیر بلکه تصرف او 8 ماه است که یک روز هم بر آن اضافه نمی‌شود.»

بعد از این‌که سفیانی تسلیم پیشنهاد اطرافیان خود می‌شود، در مقابل امام مهدی (علیه السلام) می‌ایستد و آن حضرت (علیه السلام) را به مبارزه می‌خواند. پس امام مهدی (علیه السلام) او را از جنگ بیم می‌دهد. اما سفیانی بر جنگ علیه امام (علیه السلام) پا فشاری می‌کند. بدین ترتیب بین لشکر سفیانی و لشکر امام (علیه السلام) جنگی در می‌گیرد، که پیروز آن مهدی (علیه السلام) است. حکم‌رانی سفیانی پایان می‌یابد و اسیر می‌شود و امام (علیه السلام) او را به درک واصل می‌کند. و این گونه امام (علیه السلام) بر عراق مسلط می‌شود.

[قول دیگر دربارة کشته شدن سفیانی] این است که او به شام فرار می‌کند و امام (علیه السلام) عده‌ای از یاران خود را به دنبال او روانه می‌کند و آنان پس از دستگیری سفیانی او را به قتل می‌رسانند.
یکی از رویدادهای مهم زمان سفیانی فرو رفتن لشکر سفیانی در زمین است.

این واقعه ـ خسف ـ چند روز پس از ظهور صورت می‌گیرد و معجزة بزرگی است که امدادی الهی برای قیام مهدی (علیه السلام) است و با این رخداد مردم به صراحت به عدالتِ دعوت اما (علیه السلام) و حقانیت قیامش ایمان می‌آورند و حتی این امر سفیانی را هم تحت تاثیر قرار می دهد که مهم‌ترین نتایج آن‌ فتح عراق بدون خون‌ریزی است.

اندکی بعد سفیانی به شام فرار می کند و امام مهدی (علیه السلام) عده‌ای را به دنبال او روانه می‌کند. این افراد در بیت المقدس به سفیانی می‌رسند و در آن‌‌جا بر روی صخره‌ای او را گردن می‌زنند.

سفیانی پس از خروج  مناطق پنج گانه شام: دمشق و حمص در سوریه، فلسطین، اردن و حلب را تصرف می کند.

او به این مناطق اکتفا نمی کند بلکه لشکریان خود را به اطراف گسیل می‌دارد که بخش بزرگی از لشکریان او به طرف بغداد و کوفه می‌روند و در آنجا قتل و فساد به راه می‌اندازند و اهل آنجا را تارومار می‌کنند. در کوفه و نجف اشرف نیز قتل عام می‌کنند. پس از آن، قسمتی از لشکر آن ملعون به شام و قسمتی دیگر به مدینه می‌روند. بخشی از لشکر سفیانی که به شام می‌رود [با لشکر امام (علیه السلام) مواجه می‌شود که]، لشکر حضرت حجت (علیه السلام) بر آن پیروز شده و آن را نابود می‌کند و اموال آنان به غنیمت گرفته می‌شود.

با رسیدن لشکر سفیانی به مدینه، به مدت سه روز هر عملی را در این شهر مباح اعلام می‌کنند و در آن به قتل و ویرانی مشغول می‌شوند. اما در راه مکه و در منطقه بیداء در زمین فرو می روند و جز سه نفر از آنان کسی زنده نمی ماند.

فتنه سفیانی در نواحی مختلف بلاد اسلامی گسترش می‌یابد و در این فتنه به طور خاص بر اصحاب امام علی (علیه السلام) و شیعیان آن حضرت (علیه السلام) سخت می‌گذرد تا جایی که ندا دهنده‌ای از سوی سفیانی ندا می‌دهد: «آگاه باشید هر کس سرِ شیعه‌ای از شیعیان علی (علیه السلام) را بیاورد هزار درهم جایزه می‌گیرد.» در این اوضاع همسایه بر همسایه‌اش هجوم می‌برد و می‌گوید: او از شیعیان علی (علیه السلام) است. پس گردنِ او را می‌زند و هزار درهم جایزه می‌گیرد.

منبع: العالم



تاريخ : یکشنبه چهارم اسفند 1392 | 1:35 | نویسنده : سامان |

منابع عراقی به تازگی تصویری از اسکناسهای جدید داعش که در مناطق تحت کنترل این گروه تروریستی استفاده می شود، منتشر کرده اند.

به گزارش پایگاه عراقی نون، اخیرا "احمد ابوریشه" رئیس کنفرانس بیداری عراق از ایجاد واحد پولی داعش در مناطق تحت سیطره این گروه تروریستی خبر داده بود.

در تصاویر جدید که از اسکناسهای داعش منتشر شده تصویر"اسامه بن لادن" سرکرده سابق القاعده دیده می شود.


البته روی این اسکناسهای جدید امضای سرکرده داعش و وزیر دارایی داعش نیز (بدون نوشته شدن اسامی آنها) دیده می شود!

احمد ابوریشه اخیرا در اظهاراتی صدور اسکناسهای جدید توسط داعش را دلیل واضحی برای کسانی دانسته بود که حضور این گروه تروریستی در استان الانبار را زیر سوال برده بودند.



تاريخ : دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 | 23:50 | نویسنده : سامان |
تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 14:11 | نویسنده : سامان |
تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 11:25 | نویسنده : سامان |

شکنجه های جنسی یک فرمانده کمیته

جنبه روانی این شکنجه ها بیش از خود شکنجه افراد را اذیت می کرد ، بزرگ کردن بعضی شکنجه ها و شایعه در خصوص آنها دل زندانی را خالی می کرد ، دلهره و وحشت داشتن از شکنجه ای موجب می شد که آدم زودتر مقاومتش شکسته شود .

  35 سال از پیروزی انقلاب اسلامی ایران می گذرد. نهالی که با پایداری غیور مردان و شیرزنان دیروز به ثمر نشست و ما امروز ورق می زنیم خاطرات جوانان دیروز سرزمینمان را که با خون خویش خطی خوش برای همیشه تاریخ به یادگار گذاشتند.

عزت شاهی یکی از مبارزان راه آزادی است، مبارزی خاطرات بسیار خوواندنی از مبارزات زمان طاغوت ، عضویت در سازمان مجاهدین خلق ، زندان اوین و شکنجه‌های مرگبار، مقاومت در برابر دستورات سازمان به دلایل عمق اعتقادات دینی ، ارتباط با زندانیان مختلف ودرگیری با ساواک وهم سلول شدن بر افراد سرشناس انقلاب ، همچنین از روز های شروع انقلاب و عضویتش در کمیته و اختلافات  وی با افرادی همچون فلاحیان و ... دارد.

کتاب خاطرات عزت شاهی مورد توجه بسیاری از بزرگان نیز قرار گرفته است به عنوان نمونه آقای عزت شاهی درباره دیدارشان با رهبر انقلاب می‌گویند: «مقام معظم رهبری از این کتاب بسیار تقدیر کرده و این کتاب را به شهر تشبیه كرده‌اند که اکنون از زیر آوار بیرون آمده و مردم متوجه شوند که در این جا هم شهری بوده.»

نکته دیگری که رهبر انقلاب اسلامی به آن اشاره داشته اند، رویکرد صادقانه آقای عزت شاهی در بیان خاطراتش بوده است. ایشان در این دیدار تاکید کرده اند که كتاب‌هاي زیادی به دست من ‏می‌رسد اما به دلیل مشغله، وقت مطالعه همه آن‌ها را ندارم.‏ کتاب‌هايی هست که با چاپ های خوبی چاپ شده اما مطلب قابل توجهی ‏ندارد، اما من علاوه بر مطالعه کامل این کتاب بخش‌هایی از آن را چند ‏مرتبه مطالعه کرده ام.»

در ایام دهه فجر هر روز، بخشی از خاطرات این مبارز انقلابی را که در کتاب خاطراتش منعکس شده است را منتشر خواهیم کرد.پیشاپیش از مخاطبین گرامی به خاطر بازنشر برخی کلمات عذرخواهی می نماییم.

یکی دیگر از شکنجه های سخت و وحشتناک ، آپولو بود که تقریباً از سال 52 در ساختمان اصلی کمیته مورد استفاده قرار می گرفت ، وقتی کسی را به آن می بستند ، سردردی به او دست می داد که اعصاب و روانش را خراب می کرد و به هم می ریخت .

جنبه روانی این شکنجه ها بیش از خود شکنجه افراد را اذیت می کرد ، بزرگ کردن بعضی شکنجه ها و شایعه در خصوص آنها دل زندانی را خالی می کرد ، دلهره و وحشت داشتن از شکنجه ای موجب می شد که آدم زودتر مقاومتش شکسته شود .

در مورد ناخن کشیدن من ندیدم و نشنیدم که بنشینند و با انبردست ناخن کسی را از بیخ بکنند ، وقتی روی ناخن شلاق می زدند از بیخ می پرید ، گاهی هم سه یا چهار سوزن ته گرد را تا نیمه در زیر ناخن فرو می کردند ، بعد فندک یا شمع زیر سوزن روشن می کردند ، این کار سوزش عذاب آوری داشت ، بعد از مدتی زیر این ناخن سیاه می شد ، چرک می کرد و بعد از چند روز می افتاد .

دو سه شب بعد از دستگیری بود که به سراغم آمدند و صحبت از فساد اخلاقی در جامعه کردند و سر به سر من گذاشتند که خب ! تا حالا چند بار به قلعه رفته ای ، اصلاً متأهلی یا مجرد ؟! گفتند : تو که در روز قیامت گرفتاری ، پس حداقل می رفتی خودت را تخلیه می کردی و ارضاء می شدی ، باز هم دیر نشده ما قبل از مردنت تو را به فیض می رسانیم ...

بعد نمی دانم از کجا یک خانم بی حجاب با دامن مینی ژوپ پیدا کرده آوردند ، شاید از خودشان بود ، شاید از کادر یا بیماران بیمارستان بود ، نمی دانم ! هر چه بود من با دیدنش یک دفعه جا خوردم ، مأمورین گفتند این خانم در اختیار تو ، می توانی صیغه اش کنی ، ما می رویم بیرون تو دلی از عزا در بیاور و ...

من ناخودآگاه به فکر افتادم ، که دامی برایم چیده اند ، حدس زدم آنها در جایی دوربین مخفی گذاشته اند و می خواهند عکس بگیرند و از آن سوء استفاده کنند و مرا زیر منگنه بگذارند و خرابم کنند ، آنها می دانستند که من آدمی مذهبی هستم ، لذا اگر حرفی هم می زدم با این کار می خواستند وجهه مرا بین مبارزین و متدینین خراب کنند .

در همان حالتی که لخت روی تخت افتاده بودم و جز یک ملحفه هیچ چیز مرا استتار نکرده بود ، بنای بی اعتنایی به آن زن گذاشتم ، می دانستم که کوچکترین لغزش سقوطی است به عمق پرتگاهی هولناک .

به یاد حضرت یوسف افتادم که چگونه زن فرعون درصدد بد نامی او بود ولی خدا دستش را گرفت ، از خدا خواستم که مرا نیز دریابد و از این کید و فریب نجاتم دهد ، آن زن وقتی به این طرف تخت آمد من رو به آن طرف کردم ، بد و بیراه گفتم و فحش دادم که : زنیکه خر برو گم شو ! من اهل این حرف ها نیستم ، یک بار برای ایجاد حس تنفر در او داد زدم و گفتم من ترجیح می دهم که به سگ نزدیک شوم تا به تو !

این حرف به غرور زنانگی او برخورد ، حدود یکی دو ساعت این زن هر چه تلاش می کرد تا مرا به دام خویش بیندازد نتوانست ، هر چه بیشتر سعی می کرد سرسختی و مقاومت من بیشتر می شد ، تا این که واقعاً نفرت وجودش را گرفت و فهمید که واقعاً امکان رسوخ در من ندارد .

من نیز می دانستم که این زن فلک زده از فرط اجبار و زور به این کار واداشته شده است ، لذا با برانگیختن حس نفرت او توانستم وی را مجاب کنم تا دست از سر من بردارد ، خدا هم کمک کرد تا از این توطئه و نیرنگ و شاید به عبارتی آزمایش سخت با سربلندی و سرافرازی بیرون بیایم .

به راستی اگر نبود عنایت خداوندی ، نجات از چنین منجلابی ممکن نبود ، چرا که بعدها دیدم و شنیدم که بسیاری بودند به کمتر از این مثلاً برای یک پاکت سیگار خود را فروختند ، حال می توانم بگویم به استعانت خدا این نقطه از تمام طول دوران مبارزاتم فرایم ارزشمندتر است .

 در جریان این بازجویی ، چند عامل ساختگی باهم خیلی خوب جفت و جور شدند ، یکی همان فریادهای حسین آمدم ، حسین آمدم ! در هنگام دستگیری ، داستان جعلی حسین محمدی که گفتم بعد از علیرضا بهشتی رابط من شد و پیدا شدن پاکت عکس رادیوگرافی که رویش نام حسین محمدی نوشته شده بود ، لذا از این به بعد باید حواسم را جمع می شد و با جا افتادن نقش و مسئولیت خیالی حسین محمدی ، صحنه ها را خوب بازسازی می کردم . یک دفعه شروع کردم به دادن فحش به خواهر مادر حسین محمدی که فلان فلان شده مرا گول زده است ، همه اش برای اوست ، کتک ها ، شلاق ها ، باتوم زند ها مرا از این ادعای خیالی عقب ننشاند ، تمام وقایع و مسائل(بمب های ساخته شده ) را به گردن حسین محمدی و حسین جعفری انداختم ، در اعترافات هر جا که من بودم محمدی هم حضور داشت و کاسه کوزه ها بر سر او می شکست .

خیلی سعی می کردند که از این آدم فرضی آدرس و نشانی بگیرند ، می گفتم از آن روز که آن گونی ها را امانت آورد و رفت دیگر خبری و سراغی از او ندارم ، من نمی دانم کجاست ، او مسئول بالا دست من بود و نمی توانستم درباره او و این که کجا می رود یا با چه کسانی در ارتباط است و چه کار می کند اطلاعاتی داشته باشم .

می پرسیدند : مشخصاتش چیست ؟ قبل از این کشف هم پرسیده بودند و من بدون تغییر در گفتارم می گفتم : لهجه اصفهانی داشت ، دانشجو بود ، شکمش یک مقدار جلو بود ، چشم و ابروی مشکی و درشتی داشت ... در حالی که چنین مشخصاتی وجود نداشت.

بازجویان هم مشخصات را می نوشتند و می رفتند به دانشگاه ها و پادگان ها و جاهای مختلف به دنبال این آدم افسانه ای می گشتند ، اما دست خالی باز می گشتند ، نسبت به این شخص اصلاً عقده ای شده بودند و عقده آن را هم بر سر من خالی می کردند و مرا به باد کتک می گرفتند .

 در سلول به غیر از یک پتو ، یک کاسه سه کاره داشتم ، آن کاسه هم ظرف غذا بود و هم ظرف آب ، گاهی هم که نمی گذاشتند به دستشویی بروم از آن برای تخلیه ادرار استفاده می کردم ، یعنی از یک طرف با آن کاسه آب و غذا می خوردم و از طرفی هم در مواقع اضطراری در آن ادرار می کردم ، چرا که نگهبان ها در مورد من سخت گیری های بی حدی می کردند و تقریباً از من می ترسیدند .

به آنها گفته بودند که این آدم دو تا پاسبان را کشته است ، لذا آنها به چشم یک قاتل به من نگاه می کردند ، گاهی خود به قصد کشت و انتقام جویی مرا می زدند و توجهی به خواست ها و نیازهایم نداشتند .

روزی دو بار هم بیشتر اجازه نمی دادند که به دستشویی بروم ، در این فرصت کاسه ادرار را به دستشویی برده خالی می کردم ، یک بار در همین دفعات که کاسه را با خود به روی زمین می کشیدم ، ادرار لب پر شد و مقداری از آن روی زمین راهرو ریخت که نگهبان آمد و بقیه را روی سرم خالی کرد .

یک دفعه جا خوردم ، آن قدر کارش زننده و غیر قابل تحمل بود که نمی دانستم گریه کنم یا فریاد بزنم ، بغض بدجور گلویم را می فشرد ، یک بار دیگر هم که این اتفاق افتاد ، نگهبان ها آمدند بقیه ادرار را هم در راهرو ریختند ، آنگاه مرا مثل بوم غلتان روی آن می غلتاندند تا زمین را خشک کنند .



تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 11:15 | نویسنده : سامان |

 

شعر دهه فجر

فجر است و سپیده حلقه بر در زده است / روز آمده، تاج لاله بر سر زده است

.....با آمدن امام در کشور ما / خورشید حقیقت زافق سر زده است .........

دهه فجرمبارک



تاريخ : شنبه دوازدهم بهمن 1392 | 19:32 | نویسنده : سامان |

حسین بن على (ع) نامه ‏اى به سران قبایل و اشراف بصره مانند مالک بن مسمع بکرى، احنف بن قیس، یزید بن مسعود نهشلى، منذر بن جارود عبدى و مسعود بن عمر ازدى مرقوم داشت و آن را به وسیله یکى از یاران خود که نامش سلیمان و کنیه ‏اش ابا رزین بود براى مردم بصره فرستاد.متن نامه به این شرح بود:

اما بعد، خداوند محمد ص را از میان بندگانش انتخاب فرمود و او را با اعطاى مقام نبوت گرامى داشت.سپس در حالى که وى وظیفه پیامبرى خویش را به نیکى انجام داد و بندگان خدا را از هدایت و راهنمایى بهره‏مند ساخت به سوى خویش فراخواند و ما خاندان، اولیا ، وارثان و جانشینان وى بوده و نسبت به مقام او از هر کس شایسته ‏تر بوده ‏ایم.
اما عده‏اى بر ما سبقت گرفته و این حق را از ما گرفتند و ما نیز به خاطر دورى از فتنه و فساد و اختلاف میان مسلمانان و طلب عافیت و آرامش تن به رضا دادیم و سکوت کردیم. هر چند که خود مى ‏دانستیم که ما بر آنان که بر مسند حکومت تکیه زده ‏اند برترى داریم.

اینک من پیک خود را همراه این نامه براى شما مى‏ فرستم و شما را به کتاب خدا و سنت رسول الله دعوت مى ‏کنم، زیرا که دیگر سنت پیامبر از میان رفته و جاى آن را بدعت گرفته است .چنانچه دعوت مرا بپذیرید و از من پیروى کنید شما را به راه رشد و هدایت راهبرى خواهم کرد.


برچسب‌ها: farvi2013

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه نوزدهم آذر 1392 | 23:44 | نویسنده : سامان |